Saneh Jaleh’s Dream, Mohammad Mokhtari’s Facebook Status

February 19, 2011 at 1:01 am Leave a comment

Saneh Jaleh (L) and Mohammad Mokhtari (R). Artwork designed by friends and activists of the Green Movement.

Original Persian Report by Saman Rassoulpour at Rooz Online
Translated by Siavosh Jalili | Edited by Persian2English

It was not yet February 14th when Mohammad Mokhtari, 22, changed his Facebook profile picture. He uploaded the “25 Bahman” (February 14th) logo. Mohammad was going to the demonstration. He was tired and unhappy. In his last Facebook status, he wrote: “Oh God, please give me the honor to die on my feet, for I am tired of living seated and degraded”. Saneh Jaleh was a fine arts student. He had dreams. He was Kurdish. He wanted to serve his land like Bahman Qobadi [film director]. He also wanted to attend the protests.

Hundreds of thousands of Saneh’s and Mohammad’s counted down the seconds [to protest]. Hundreds of armed agents also waited. Saneh and Mohammad attended to say “No” to dictatorship. The armed agents were there to say “Yes” to dictatorship. Mohammad and Saneh went to say: “We deserver a better life.” Those carrying arms went to say: “You do not deserve a better life.” Mohammad and Saneh had faith that one day they will take back their country from the dictator. The job of the dictator’s ally’s is to kill faith, to kill the young, to kill hope…

February 14th had arrived. Mohammad’s and Saneh’s showed up everywhere. Hundreds of thousands flooded the streets. They screamed. They chanted. They said: “We are tired of dictatorship.” They said that the dictator should go. They said: “We want our life and country back. We want our freedom. We want our human rights. We do not want a dictator.”

The forces of repression are everywhere. They [government forces] are angry that they have not been able to kill hope, they have failed to restrain the will [of the people for change], they have not succeeded in establishing the reign of terror, and have been unable to keep the streets empty [of protesters]. The Mohammad’s and Saneh’s in Tehran, Mashhad, Shiraz, Isfahan, and other cities chanted slogans. All their voices became one, which turned into a scream.  Their voices were heard by everyone. It reached the ears of the people of various cities, the nation, and the world. The dictator, however, does not hear this voice.

In another corner of the city, they have imprisoned Mehdi Karroubi and Mir Hossein Mousavi. They have cut their contacts with the outside world.

The allies of the dictator are outraged. The voices bother them. They do not like human beings. They are agitated that they have not been able to kill the wills of humans. They fear the existence and the presence of the people. They only know how to beat people. They hit from the left and the right, using batons, sticks, and chains. They detain hundreds. they have learnt not to like people. They have learned that the only way is to hit and kill. Screams and slogans stem and boil from the heart of the people. Bullets come out from the guns of the dictators.

The city is filled with smoke and bullets. The street floors are soaked in blood. Who do the bullets target? Who do they want to kill? Whose voice do they want to silence?

Mohammad and Saneh are two young men who were laid in the street, soaked in blood. The bullets of the dictator took their lives.

They died and their murderers buried their bodies. Their murderers placed the most severe pressures on their families. Those who think like the dictator have put Mousavi and Karroubi under house arrest. They say that Karroubi and Mousavi must be executed. The streets are empty now. Nobody has any news of Karroubi and Mousavi. The dictator is still in power. Sane Jaleh is no longer with us. Mohammad Mokhtari died on his feet [standing tall]. God saw his [Facebook] status, but did not hear his scream. The dictator has not heard it yet either…

رویای صانع، استاتوس محمد

سامان رسول پور

هنوز ۲۵ بهمن نشده. محمد مختاری ۲۲ ساله، عکس پروفایلش را در فیسبوک عوض کرده. لوگوی ۲۵ بهمن را گذاشته. محمد می خواهد به تظاهرات برود. محمد خسته است. ناراضی است. آخرین استاتوسش را هم می نویسد: “خدایا ایستاده مردن را نصیبم کن که از نشسته زیستن در ذلت خسته ام”.

صانع ژاله دانشجوست. هنر می خواند. او آرزوها در سر دارد. او کرد است.  می خواهد مثل بهمن قبادی به سرزمینش خدمت کند. او هم می خواهد به تظاهرات برود.

صدها هزار محمد و صانع لحظه شماری می کنند. صدها اسلحه به دست هم منتظرند. محمد و صانع می روند تا به دیکتاتوری “نه” بگویند. اسلحه بدستان می روند تا به دیکتاتوری “آری” بگویند. محمد و صانع می روند تا بگویند: ما لیاقت زندگی بهتری را داریم. اسلحه بدستان می روند تا بگویند: “شما لیاقت زندگی بهتری ندارید. محمد و صانع ایمان دارند که روزی کشورشان  را از دیکتاتور پس خواهند گرفت. یاران دیکتاتور کارشان کشتن ایمان است. کشتن جوان. کشتن امید”…

۲۵ بهمن فرا می رسد. محمد ها و صانع ها همه جا سبز می شوند. صدها هزار نفر به خیابان می ریزند. فریاد می زنند. شعار می دهند. می گویند: از دیکتاتوری خسته شده ایم. می گویند دیکتاتور باید برود. می گویند ما زندگیمان را، کشورمان را می خواهیم. آزادیمان را می خواهیم. حقوق انسانیمان را می خواهیم. ما دیکتاتور نمی خواهیم.

چماق بدستان همه جا هستند. آنها خشمگین اند. از اینکه امید را نتوانستد بکشند. اراده را نتوانستند مهار کنند. ترس را نتوانستند حاکم کنند. خیابان را نتوانستند خالی نگه دارند! محمد ها و صانع ها در مشهد و شیراز، در اصفهان و شهرهای دیگر شعار  می دهند. صدای همه یکی شده. فریاد شده.

شعار می دهند. صدایشان به گوش همه می رسد. به گوش مردم شهر. کشور. مردم جهان. دیکتاتور اما نمی شوند.

در گوشه دیگری از شهر، کروبی و موسوی را در خانه حبس کرده اند. تماسشان را با دنیا قطع کرده اند.

همفکران دیکتاتور، خشمگین اند. صداها اذیتشان می کند. آدم ها را دوست ندارند. از اینکه نتوانستند اراده ها را بکشند عصبی اند. از موجودیت مردم می ترسند. تنها کاری که به ذهنشان می رسد، زدن است. چپ و راست می زنند. با باتوم و چماق و زنجیر. بازداشت می کنند. صدها تن را. آنها یاد گرفته اند که مردم را دوست نداشته باشند. آنها یاد گرفته اند که تنها راه  زدن و کشتن است. از دل مردم شعار می جوشد و فریاد. از لوله تفنگ آنها گلوله.

شهر پر از صداست. پر از دود. و گلوله هم. سنگفرش خیابان، خونین.

تیرها به سوی چه کسانی نشانه رفته اند؟ می خواهند چه کسی را از پا در بیاورند؟ کدامین صدا را می خواهند خاموش کنند؟

دو جوان در گوشه ای از خیابان افتاده اند. در خون غلطیده اند: محمد و صانع…

محمد و صانع روی زمین افتاده اند. تیرخورده اند. گلوله دیکتاتور، محمد و صانع را از پای در می آورد و آنها جان می سپارند…

آنها جان می سپارند و قاتلانشان، اجسادشان را به خاک می سپارند. قاتلانشان، خانواده هایشان را تحت شدیدترین فشارها قرار می دهند.

همفکران دیکتاتور،‌ موسوی و کروبی را در خانه حبس می کنند. آنها می گویند موسوی و کروبی باید اعدام شوند. خیابان ها اکنون خالی است. کسی از موسوی و کروبی خبر ندارد. دیکتاتور هنوز هست. صانع ژاله دیگر نیست. محمد مختاری ایستاده می میرد. خدا استاتوسش را دید، فریادش را اما نشنید. دیکتاتور هم هنوز نشنیده…>


Entry filed under: 25 Bahman, STUDENTS. Tags: , , , .

16 People Arrested During Funeral Services for Saneh Jaleh at University of Art in Tehran UK Report | Iran’s Revolutionary Guards Pledge to Hold Fire

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in: Logo

You are commenting using your account. Log Out /  Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )


Connecting to %s

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed

%d bloggers like this: